گفت‌وگو با دکتر ناصر فکوهی پیرامون تغییرات فرهنگی پرشتاب در جامعه‌ی ایران:

تشخیص و درمان آنومی در عرصه‌ی فرهنگ را باید از نقاط تنش آغاز کرد

مربوط به دسته: مطالب مهم

ارسال در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۵ نویسنده: سردبیر


نوع مطلب: گفت‌وگو

مصاحبه‌شونده: دکتر ناصر فکوهی (عضو هیئت علمی دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران)

موضوع: تغییرات فرهنگی ایران در دوران معاصر

زمان متوسط مطالعه: ۵ دقیقه


نوشتار زیر، حاصل گفت‌وگو با دکتر ناصر  فکوهی، انسان‌شناس و عضو هیئت علمی دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران است که در آن پس از طرح پرسش‌هایی چند پیرامون فرهنگ و تغییرات آن در شرایط مختلف، به بررسی تغییرات فرهنگی ایران در دوره‌ی معاصر پرداخته شده است.

 

آیا خاصیت ماهوی فرهنگ تغییر و تحول است؟ آیا این تحولات، با محوریت اصالت ثابت و مستحکمی صورت می‌پذیرد؟ آیا فرهنگ پدیده‌ای مستحکم و خلل ناپذیر است یا پدیده‌ای متحول و متغیر؟

فرهنگ در علوم اجتماعی به طور عام  و در انسان شناسی به طور خاص، به مجموع مختصات مادی و غیر مادی عمدتاً اکتسابی و  تا اندازه‌ای انتسابی در یک جامعه در یک مقطع زمانی ـ مکانی خاص اطلاق می‌شود که به آن جامعه هویت و انسجام درونی و برونی داده و آن جامعه برای حفظ خود، آن را از طریق ابزارهای آموزشی در محور زمانی از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌کند. البته این تنها یکی از تعاریف فرهنگ است. در مورد اصلیت در فرهنگ و تحول،  باید بگویم که مفهوم اصالت فرهنگی مدت‌هاست به زیر سئوال رفته است؛ بدین معنا که ما نمی‌توانیم امروز جامعه‌ای را بیابیم که فرهنگی «خالص» داشته باشد: همه‌ی فرهنگ‌ها در درجه‌های مختلف به یک‌دیگر پیوند خورده و با یک‌دیگر آمیخته و در حال تبادل فرهنگی با یک‌دیگر هستند؛ اما این امر نافی آن نیست که هر جامعه‌ای بتواند به صورت داوطلبانه و با تکیه بر گروهی از پیش‌شرط‌ها، در قالب قراردادی، نوعی «اصالت» و «انسجام» فرهنگی ایجاد کند و همان را پایه‌ی پیوند میان اعضای کمابیش گسترده‌ی خود بگیرد.

زبان یکی از این قراردادها است که با گسترش پهنه‌ی مفهوم‌پذیری مشترک، ایجاد اشتراک و محوریت فرهنگی می‌کند. سایر باورها، نمادها و بسیاری از مهارت‌ها و محصولات مادی نیز می‌توانند چنین خاصیتی داشته باشند. پس در عمل ما دارای هسته‌های نسبتاً سخت و یا به‌تر است بگوئیم نسبتاً پای‌دار هستیم که در طول زمان امکان «جامعه‌پذیری» را به وجود می‌آورند. این هسته‌ها اما بسیار انعطاف پذیرند و  به صورت متناقض‌نمایی میزان و شانس بقای آن‌ها بستگی به نوع مبادله‌ای دارد که با پیرامون‌های فرهنگی خود، یعنی با هسته‌های دیگر انجام می‌دهند. این‌جا به پرسش دوم می‌رسیم که به تحول فرهنگ مربوط می‌شود. تحول برای فرهنگ در حکم زندگی و رشد است. اگر فرهنگی تحول نیابد، بی‌شک از میان خواهد رفت. همه‌ی فرهنگ‌ها تحول می‌یابند؛ اما میزان، سرعت، کمیت و کیفیت توزیع تغییرات، نوع تغییرات و بسیاری مؤلفه‌های دیگر، بین فرهنگ‌های مختلف و در مقاطع زمانی ـ مکانی یک فرهنگ واحد، هرگز یک‌سان و ثابت نیست. این خصوصیتی است که فرهنگ‌ها را به پرتحرک‌ترین، قابل انعطاف‌ترین و در عین حال غیرقابل پیش‌بینی‌ترین نظام‌های موجود در عالم حیات تبدیل می‌کند و اصولاً مفهوم پیش‌بینی را بی معنا می‌نماید؛ مگر آن‌که آن‌را با شرایط بسیار پیچیده و در قالب سناریوهای متعددِ نسبی بیان کنیم.

 

چه چیز باعث تغییر و تحول فرهنگ یک جامعه می‌شود؟

تغییر و تحول، «ناگزیر» است که البته معنی این حرف آن نیست که تحول «جبری» است. جبر معنای قانون و عدم قابلیتی جز یک تغییر مشخص در یک روند خاص را دارد. اما معنی «ناگزیر» بودن آن است که تغییر برای فرهنگ حکم شرط حیات و تداوم آن را دارد. تغییر در فرهنگ یعنی مبادله. زمانی که فرهنگی چیزی داد و چیزی گرفت، حال چه این داد و ستد با عناصر درونی خودش باشد و چه با عناصر برونی، دیگر همان فرهنگ پیشین نیست.

 

جایگاه حکومت‌ها را در فرآیند تغییر و تحول فرهنگ چگونه ارزیابی می‌کنید؟

سیاستگذاری فرهنگی، به عبارتی همان «جامعه‌پذیر» کردن گروه‌های انسانی است که با پیدایش دولت‌های ملی به وجود آمد. در واقع این دولت‌ها بر آن بودند تا با جامعه‌پذیر کردن افراد یک جامعه، به تثبیت مرزهای خود کمک کنند. پس ما با پدیده‌ای مدرن سروکار داریم که توسط دولت‌های ملی دموکراتیک یا دولت‌های ملی استبدادی و استعماری حاصل می‌شد. سیاستگذاری‌های دولتی در این شرایط، هدف  اعلام شده‌ی «انسجام» را دنبال می‌کند. در این هم شاید نباید شک کرد که این دولت‌ها واقعاً به دنبال انسجام باشند. اما مشکل آن‌جا است که هر اندازه این قرارداد یک سویه‌تر و اجباری‌تر باشد، شکنندگی آن بیش‌تر شده و هر اندازه قراردادی داوطلبانه‌تر باشد، قدرت و قابلیت بیشتری به تداوم دارد.

قدرت‌ها بنا بر ذات خود تمایل بدان دارند که خود را بر فراز جامعه احساس کنند، درحالی‌که هیچ قدرتی، چنین نبوده‌است و سراشیب سقوط دولت‌ها از جایی آغاز شده که تصورکرده‌اند از جامعه قوی‌ترند. جامعه اصل است و بنابراین، معادله‌ی اقتصادی در این‌جا آن است که بیش‌ترین سازش و هماهنگی میان سیستم مرکزی قدرت و پیرامون اجتماعی تابع آن به وجود بیاید؛ و این پیرامون امروز در کشور ما، هم‌چون همه‌ی جهان، بر اساس «تکثر» و «تفاوت» شکل می‌گیرد. بنابراین، مهم‌ترین وظیفه‌ی هر دولتی آن است که بتواند این تفاوت را مدیریت کرده و از این‌که به سوی آنومی و از هم پاشیدگیِ سیستم اجتماعی برود، جلوگیری کند؛ و ابزار زور باز هم در این‌جا بیش‌تر از آن‌که یک درمان باشد، یک داروی مخدر و آرام بخش خطرناک است، زیرا علائم هشدار دهنده‌ی بیماری و نقاطی که باید بیش‌تر به آن‌ها توجه کرد را خاموش می‌کند. «درد» در سیستم آناتومیک بدن، معادلی برای «تنش» در سیستم اجتماعی است؛ بنابراین، وقتی عضوی به درد می‌آید، علامتی به ما می‌دهد که شروع «تشخیص» و درمان نیز تنها از همان نقطه می‌تواند آغاز شود. داروی آرام‌بخش، درد را از میان می‌برد و بیماری را از چشم ما پنهان و نقاط حساس را به نقاطی شبیه به سایر نقاط تبدیل می‌کند؛ از این رو در تشخیص هیچ چیز به اندازه‌ی موارد مخدر خطرناک نیستند. البته زمانی که تشخیص انجام شد، در عین حال که ما می‌توانیم «درمان» را آغاز کنیم، می‌توانیم از داروهای آرام بخش نیز استفاده کنیم.

نظر من درباره‌ی سیاست‌های فرهنگی نیز چنین است. استفاده از زور و ابزارهای آمرانه باید آخرین انتخاب باشد؛ درحالی‌که استفاده از ابزارهای مدنی و پیش‌بینی شده در قانون، مانند افزایش آزادی‌های مدنی، باز کردن فضای جامعه، بالا بردن امید و نشاط در آن و… جزو اولین انتخاب‌ها. مسئولان دولتی باید بدانند که جامعه اصل است و نه قدرت؛ بنابراین باید میان قدرت و جامعه هماهنگی به وجود بیاید.

 

دلیل افزایش نرخ تغییرات فرهنگی در ایران طی دو دهه‌ی اخیر چیست؟

یکی از دلایل، اجتماعی شدن شدید و شتاب‌یافته‌ی زنان پس از انقلاب اسلامی ایران است که منجر به پدید آمدن جامعه‌ای شده است که در آن زنان حضوری دائم و همه‌جانبه دارند؛ و دقیقاً به همین دلیل نمی‌توان آن را به شیوه‌هایی اداره کرد که یک جامعه‌ی کاملا مردانه را. برای مثال، در چنین جامعه‌ای استفاده از خشونت‌های شدید، بهای سنگینی خواهد داشت، زیرا با ذات زنانگی در تضاد است. دلیل دوم، جوان شدن جامعه‌ی ایرانی است. جوانان بنا بر ماهیت درونی، انرژی، موقعیت بیولوژیک و فرهنگی و نگاهشان به آینده، رویکردی کاملاً متفاوت به جهان و به گذشته و آینده‌ی خود دارند. به این امر اضافه کنید که این جوانان اغلب تحصیل‌کرده هستند، یعنی ما به برکت درآمدهای نفتی و بالا رفتن ثروت کشور، زیر ساخت‌های آموزش دانشگاهی و عالی را بنا کرده‌ایم که میلیون‌ها جوان تربیت کرده‌اند و این جوان‌ها امروز، قشری چنان گسترده را تشکیل می‌دهند که هیچ دولت و هیچ سیاستی نمی‌تواند نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت باشد. دلایل دیگری هم‌چون شهری شدن و گسترش ارتباطات و فناوری‌های ارتباطی هم درخور اهمیت است. بنابراین، ما با یک جامعه‌ی جوان، تحصیل‌کرده، با سرمایه‌های فرهنگی و اجتماعی بالا، فناورانه و دیجیتالیزه، جهانی شده و زنانه‌شده سروکار داریم که نیازهای فرهنگی بسیار بالایی دارد که خواستار پاسخ یافتن به آن‌ها است و تغییرات نیز ناشی از همین امر هستند.

 

منبع: انسان‌شناسی و فرهنگ ـ با تلخیص